طراحی سایت
تاريخ انتشار: 02 مرداد 1399 - 14:18
خاطره

دریکی ازروزهای سردپاییز سال (1350)نیمه های آبان ماه بوددریکی ازمدارس راهنمایی برازجان که تازه دوره راهنمایی واردسیستم آموزش وپرورش شده بوددرس می خواندم مدرسه چون تازه تاسیس بود چهارده شعبه کلاس اولی داشت

نظرآقا _ دریکی ازروزهای سردپاییز سال (1350)نیمه های آبان ماه بوددریکی ازمدارس راهنمایی برازجان که تازه دوره راهنمایی واردسیستم آموزش وپرورش شده بوددرس می خواندم مدرسه چون تازه تاسیس بود چهارده شعبه کلاس اولی داشت. لابد میگوییدپس کو کلاس دوم وسوم ،،،دوم وسومی درکار نبود همه اول بودیم ازسراسر استان انواع واقسام دانش آموزان زرنگ وفقیرودارا بالباسهای گوناگون وفرهنگهای مختلف صبح وعصرکلاس داشتیم معلمی داشتیم بنام اسفندیارکمال پور که ایشان دبیرعلوم اجتماعی بودیادش بخیر وخدانگهدارش باد.

بهرحال دریکی از روزهای آبان که آن زمان آب و هوای پاییز بمراتب ازپاییز این دوره زمونه سردتربود ومادانش آموزان که اکثرا"ازروستا رفته بودیم شهرولباس درست وحسابی به تن نداشتیم درفصل زمستان معمولا"درکلاس درس ازسرما میلرزیدیم. آن روزیادم هست که درس تاریخ داشتیم کتب درسی آن زمان چون تازه تالیف بود عموما"قطوروهرموضوع ومطلبی درآن چاپ شده بودوخیلی هم فصلهای کتاب گسترده وعریض وطویل بود بطوریکه کتاب تاریخ حدود سیصدصفحه داشت درواقع تمام کتابها پرحجم ودارای موضوعات مشکل که درحد فهم مادانش آموزان نبود..درآن روز سرد پاییزتعدادی بازرس ازتهران آمده بودند ازمناطق گرمسیربازدید کنند چون مدرسه ما تعدادزیادی دانش آموزداشت یکسره با ماشین جیپ شهبازخاکستری رنگی وارد مدرسه شدند مدیر مدرسه مرحوم آقای علی دشتی خدارحمتش کند همینکه بازرسها رادید مثل بید لرزید بهرحال بازرسین محترم باهمراهی مدیر واردکلاس آقای کمالپورشدند که ماهم درآن کلاس بودیم ودرس تاریخ داشتیم یکی ازبازرسها که آدم چهارشونه وبلندقدی بودوکت وشلوارخاکستری رنگ به تن داشت وکراوات قرمزرنگی به دور گردنش آویزان بود وسروصورتش راتازه اصلاح کرده بود جلوترازبقیه واردکلاس شدوبقیه همراهان ودرآخر مدیر بدنبال آنان با ترس ولرز ازاینکه دانش آموزان درپاسخ دادن لنگ بمانند.... خلاصه آقای بازرس همینکه واردشد بچه هاراخوب وراندازکرد وآمد دستش راگذاشت روی دوش اولین دانش آموز ردیف اول کلاس که لباس نه چندان نویی به تن داشت که ازقضای روزگارآن دانش من بودم بالحن تهرونی پسرجان امروز چه درسی دارین من هم باآمادگی تمام گفتم آقا تاریخ داریم. نگاه معناداری به من انداخت وگفت پسرجان تو می تونی برای ما امروزتاریخ راتعریف کنی؟؟ درهمین حال رنگ وروی معلم ومدیر که ازاین سوال کلی بازرس واین دانش آموز دست وپا چلفتی یکباره زرد وسرخ وکبود شد ودردل هزار فکروذکر در ذهنشان رژه می رفت که خدایا نکنه آبروی مدرسه کم وزیاد بشه. مخلص کلام بنده هم دریک لحظه خودراجمع وجور کردم و درپاسخ گفتم آقاجان تاریخ آینه تمام قدی است که ماوقتی درآن می نگریم سرگذشت پیشینییان وآنهایی که سالیان سال وقرنها قبل ازما می زیسته اند مطالعه کرده وازحالات وخوشیها واحساسات وتجربیات وجنگها وشکستها، کشورگشاییها وآنچه که درایام عمرخودکسب کرده اندباخبر می شویم وازآنها پند وعبرت گرفته ونتایج کار آنان راسر لوحه ی کارهای خویش قرار میدهیم تا اینجا که توضیح دادم سربازرس سری تکان دادو گفت خیلی خوبه پسرمعلم شما کیست دستم را بسوی آقای کمالپوراشاره کردم وگفتم آقای کمالپور دراین اوضاع واحوال که آقا معلم چنین انتظاری ازاین دانش آموز دهاتی نداشت سینه خودراصاف کرد وغبغبی به چهره ی خود انداخت وکمررا راست کرد وباعلامت رضایت ازخود وکلاس ومن تبسمی درچهره اش هویداگردید دراین میان آقای دشتی مدیرمدرسه که تاحدودی امنیت روحی وروانی پیداکرده بودگفت آقای بازرس دانش آموزان مدرسه ما چون اکثرا از روستا آمده اند شاگردانی درس خوان و زرنگ و آماده بکارند و بعد از کمی گفتگو باهمدیگرکلاس راترک کردند آنگاه آقای کمالپور بطرف من آمد وباچهره ای حاکی ازرضایت گفت یادم بیار موقع امتحانات اول پنج نمره به نمره امتحانی شما اضاف کنم که آنهم تحقق نپذیرفت و من خودم نمره ی بیست را گرفته بودم....

خاطراتی از

دانش آموز سابق و فرهنگی بازنشسته آقای  کرم باقرزاده از روستای نظرآقا

عکس: محمد نامی

***


نظرات کاربران
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

کد امنيتي: [تغيير کد]

تازه ترین اخبار

پربیننده ترین