طراحی سایت
تاريخ انتشار: 15 ارديبهشت 1399 - 14:43

خیلی دوست داشتم بدانم شهید یحیایی چه کسی بود؟ زمانی که یک دانش آموز دوران ابتدایی بودم از تلویزیون فیلم سینمایی پخش شد بنام"ستارگان خاک"، این فیلم سینمایی شهیدی را میکرد که پیکرش 10 سال پس از دفن سالم مانده بود.

خیلی دوست داشتم بدانم شهید عبدالنبی یحیایی چه کسی بود؟ زمانی که یک دانش آموز ابتدایی بودم از تلویزیون فیلم سینمایی پخش شد بنام"ستارگان خاک"، این فیلم سینمایی شهیدی را حکایت میکرد که پیکرش 10 سال پس از دفن هنوز سالم مانده بود.

برایم مهم بود که روزی بیشتر از این ماجرا بدانم که چه بوده است. خیلی دوست داشتم بدانم پدر و مادر او چه کسانی هستند؟ خود او چه طوری بود؟ چه اخلاقی داشت؟ و چه شد که اینگونه شد؟

اما، هرگز فکر نکرده بودم که روزی از نزدیک پدر و مادر این شهید شاخص استان بوشهر را خواهم دید.

هرگز فکر نکرده بودم شاید خود من هم روزی در مورد داستان شهید یحیایی قلم بر دارم و بنویسم.

هرگز فکر نکرده بودم که روزی جواب سوال های دوران کودکیم را خواهم فهمید، تا آنکه این افتخار نصیب من شد و به منزل پدری شهید عبدالنبی یحیایی رفتم و با پدر و مادرش در مورد فرزند شهیدشان گفتگو کنم.

شنیده بودم که شهداء همیشه زنده اند و در بین ما زندگی می کنند، تا اینکه شهید والامقام عبدالنبی یحیایی مرا به منزل پدرش دعوت کرد تا پایگاه خبری تحلیلی نظرآقا را متبرک به نام این شهید زنده کنم.

با ذوق و شوق وصف نشدنی خودم را به آنها نزدیک کردم، در کنارشان نشستم و عکس یادگاری گرفتم. فرصت را غنیمت شمرده با جهانبخش یحیایی پدر شهید یحیایی اهل و ساکن تنگ ارم، گفتگوی صمیمانه ای را در خصوص خون جوشان فرزند شهیدش بعد از ده سال زیر خاک ترتیب دادم. او گفت که علاوه بر عبدالنبی فرزند دیگرش عبدالکریم نیز جانباز است.

آقایی جهانبخش یحیایی می گوید: عبدالنبی  فرزند اول خانواده چهار نفری ما بود و و حدوآ 18 سالش بود که در سال 1362 در راه وطن شهید شد.

از او خواستم درمورد خصوصیات اخلاقی عبدالنبی بگوید: خلاصه و مختصر گفت، از اخلاق خوبش هر چه بگویم کم است. او به برازجان میرفت و کارگری کار میکرد و همیشه بعد از پایان کار، با پول دستمزدش هدیه ای برای رفاه حال مادرش میگرفت.

پدر شهید ادامه می دهد: عبدالنبی سواد نوشتن و خواندن نداشت اما  اعتقاد قلبی به خدا و پیغمبر داشت و همیشه میگفت خدا نگهبان و نگهدار بنده اش هست

آقایی یحیایی خاطره ای را در خصوص اعتقاد فرزندش به خدا تعریف میکند: شبی میخواست برای شرکت در دعای کمیل به رود فاریاب برود که مادرش به دلیل خراب بودن چراغ موتورسیکلتش مانع او شد اما او در جواب مادرش این جمله را بیان کرد: آنکسی که مرا جابجا میکند خدای بزرگ است نه وسیله (موتورسیکلت) اونوقت رفت و در دعای شرکت کرد.

پدر شهید یحیایی از رفتن عبدالنبی به جبهه می گوید: پسرم برای حراست و نگهبانی از خاک وطنش دو بار عازم جبهه های جنگ شد. بار اول از برازجان عازم شد و بار دوم از شهر کازرون به جبهه رفت. عبدالنبی موقع رفتن به جبهه دست من و مادرش را بوسید و با گریه میگفت من نتوانستم برای شما کاری کنم، فقط حلالم کنید.

او گفت: بلافاصله بعد از رسیدنش به جبهه نامه ای برای ما ارسال کرد، که دیگر منتظر من نباشید که برنمی گردم.

 یحیایی از لحظه شهادت فرزندش از زبان هم رزمانش این چنین گفت: سنگری بتنی از دشمن در بلندای تپه ای در آن محل خط مقدم وجود داشت که به نیروهای ایرانی تیراندازی میکرد. شهید یحیایی برای منهدم کردن این سنگر مهم داوطلب می شود که در اوج غافلگیری به وسیله تک تیر انداز دشمن بعثی مورد هدف قرار میگیرد و در تاریخ 8 مردادماه سال 62 شهید می شود که بعد از 18 روز جسد مبارکش را از میان تپه ها به مرز ایران می برند و از آنجا هم به سمت بوشهر و تنگ ارم اعزام میکنند.

بعد از بیان چگونگی شهادت فرزندش کمی سکوت کرد و چند قطره اشک از چشمانش جاری شد. پس از چند لحظه از او خواستم برایم راجع به داستان معروفی سخن بگوید که شهرتش ایران زمین را فرا گرفته است: سال 1371 روی قبر عبدالنبی یک تابلو گذاشته بودیم که مثل خیلی از مزار شهدا در آن یادگاری‌هایی قرار می‌دادیم. چون این تابلو در محکمی نداشت، گاهی بچه‌ها یا رهگذرها به وسایلش دست می‌زدند. من تصمیم گرفتم برای این تابلو در قفل دار بگذارم. یک روز به مزار پسرم رفتم و تابلو را درست کردم. اما دیدم سنگ قبر تکان خورده و احتمال درآمدنش،هست. گفتم حالا که می‌خواهم تابلو را درست کنم، دستی هم به این سنگ بزنم. سنگ را جابه‌جا کردم. آن روز کارم نیمه تمام ماند و به خانه برگشتم. توی روستا دیدم یک گروه از اهالی با مینی‌بوسی عازم مشهد هستند. از من هم خواستند همراهشان بروم و قبول کردم. سفرمان ۱۵ روزی طول کشید. در مشهد خواب دیدم که چراغ نورانی در خانه داریم. آن قدر نور داشت که نمی‌شد به آن نگاه کرد.

بعد که برگشتیم، چند روزی مهمان به خانه می‌آمد و درگیر آنها بودیم، چند روزی هم به همین منوال گذشت. یک شب خواب دیدم به زیارتگاهی رفته‌‌ام که مثل یک اتاق کوچک بود. وقتی از آنجا بیرون آمدم و در را بستم، در دوباره باز شد و خانمی بلند بالا از داخل اتاق بیرون آمد و چیزی مثل قرآن یا جانماز به من داد و گفت اینجا نایست و برو. از خواب که بیدار شدم احساس کردم باید به مزار شهیدم بروم. آن روز ۱۹ مهر ۱۳۷۱ بود. رفتم و دیدم که در قسمت جنوبی مزار حفره‌هایی ایجاد شده است. سرم را که نزدیک بردم، بوی خوشی استشمام کردم. سعی کردم آن را درست کنم، اما مزار داشت ریزش می‌کرد. به ناچار فرستادم دنبال برادرم که سواد بیشتری داشت و اهل خواندن رساله و قواعد مذهبی بود. او آمد و ماجرای ریزش مزار را برایش تعریف کردم. گفت که ما نمی‌توانم جسد را خارج کنیم، فقط باید سنگ را جابه‌جا کنیم و اگر بشود بدون آنکه به مزار دست بزنیم، آن را تعمیر کنیم. با همین فکر دست به کار شدیم، اما ناگهان دیدیم سنگ لحد و کل مزار ریزش کرد و جنازه بیرون زد. هر بار که کار خراب‌تر می‌شد، مجبور می‌شدیم از دیگران کمک بگیریم و همین طور تعدادمان به ۲۰ یا ۲۱ نفر رسیده بود.

به هر حال کمی بعد کار به جایی رسید که دیگر نمی‌شد جسد را به حال خودش رها کنیم و با صلاح و مشورت که کردیم تصمیم گرفتیم آن را خارج کنیم. پسر و برادرم برای خارج کردن جسد به داخل مزار رفتند. جسد همان طور بود که بار اول و هنگام دفن دیده بودم. فقط کفن پوسیده شده و جنازه همچنان داخل کیسه پلاستیکی قرار داشت. پسر و برادرم به همراه یک نفر دیگر جسد را گرفتند تا بیرون بیاورند. اما دست همگی خونین شد. خوب که نگاه کردیم دیدیم خون عبدالنبی مثل اینکه تازه جاری شده باشد، داخل کیسه جمع شده و از آن درز کرده است. اگر بخواهم خوب تشریح کنم، این خون کمی تیره‌تر از خون تازه بود. اما جاری بود و حتی به داخل مزار هم می‌چکید. ما کیسه را باز نکردیم تا ببینیم چهره عبدالنبی چطور است.

پدر شهید یحیایی ادامه داد: خودم دیدم که دست عبدالنبی در اثر جابه‌جایی تکان خورد و روی سینه‌اش قرار گرفت. یکی از همولایتی‌هایمان سریع رفت تا از اتاقکی که در قبرستان وجود داشت، قرآنی بیاورد و بالای سر جسد بخوانیم. صفحات قرآن پوسیده شده بود، اما درست همان آیه: ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله اموات… آمد. آیه‌ای که خدا در آن می‌گوید شهدا زنده‌اند نزد ما روزی می‌خورند. »

یادآور میشود شهید عبدالنبی یحیایی متولد 1342 بوده و مزار وی در شهر تنگ ارم در ایام مختلف و با حضور اقشار گوناگون مردم، زیارتگاه عاشقان و دارالشفای آزادگان است.

گفتنی است، فیلم تلویزیونی "ستارگان خاک" به کارگردانی عزیزالله حمید نژاد نیز بر اساس زندگی این شهید بزرگوار تدوین و ساخته شده است.

عکس: علی رزمجو

***


نظرات کاربران
عالی بود . زنده نگهداشتن یاد و خاطره شهدا کمتر از شهادت نیست. شفاعت شهدا نصیب شما و ما گردد خداوند روح شهبد یحیایی را با شهدای کربلا محشور نماید .الهی آمین
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

کد امنيتي: [تغيير کد]

تازه ترین اخبار

پربیننده ترین