طراحی سایت
تاريخ انتشار: 08 مرداد 1398 - 17:28

روزها بود این اطلاعیه در مقابل دیدگانش رژه می رفت.وقت و بی وقت مقابل آژانس می ایستاد. دوست داشت وارد شود.کمّ و کیف کار را بداند اما شرم و حیا به او اجازه نمی داد. نکند صاحب آژانس یکی از شاگردانش باشد؟ نکند پدر دانش آموزی ،آن جا راننده باشد؟ نکند ...

اصغر علی خانی:

روزها بود این اطلاعیه در مقابل دیدگانش رژه می رفت.وقت و بی وقت مقابل آژانس می ایستاد. دوست داشت وارد شود.کمّ و کیف کار را بداند اما شرم و حیا به او اجازه نمی داد. نکند صاحب آژانس یکی از شاگردانش باشد؟ نکند پدر دانش آموزی ،آن جا راننده باشد؟ نکند ...

از پشت شیشه ی چرک مُردِ مغازه هیچ چیز پیدا نبود.دوباره راهش را گرفت و رفت سمت بازار. با بازمانده ی چندرغاز حقوق ،چند کیلو میوه ی ارزان خرید. تمام حواسش به این بود که آشنایی ، شاگردی  همکار قدیمی و ... او را در حال خرید نبیند.

هیچ کس فکر نمی کرد او این قدر درمانده شده باشد که حقوق بازنشستگی، کفاف نیمی از ماهش را ندهد.

 سی و اندی سال پیش که به استخدام فرهنگ در آمده بود.تا این اواخر،شیک ترین کت و شلوارها را به تن می زد. پرستیژ دارترین پیرایشگاه شهر را برای مرتب کردن سر وصورت انتخاب می کرد.منزلش با آن که قدیمی بود ، زیبا و مرتب بود.قدیم ها ؛وقتی وارد راسته بازار می شد همه از بوی خوش ادکلنش سرمست می شدند. به احترام او سیخ می ایستادند.بهترین جنس ها را می خرید. به شاگرد مغازه ها انعام می داد و ...

دوباره مسیر کوچه ی آژانس را پیش گرفت. از بخت خوش، درِ مغازه باز بود .به راحتی می شد سرک کشید و همه چیز را دید.غیر از مرد میان سالی که موهای اندک خود را به زور  سمت چپِ کلّه هل داده بود ، کسی نبود. فرصت خوبی بود. دل را به دریا زد و داخل شد. سلامی کرد و نشست. مرد میان سال خودکار را از روی صفحه ی کاغذ برداشت.سر را بلند کرد. جواب سلام را با خوش رویی داد و گفت: در خدمتیم

 بازنشسته مقداری سرخ و سیاه شد.

- برای اطلاعیه مزاحم شده ام.

مرد میان سال که صاحبِ آژانس بود رفت بالای منبر . - ما این جا دو نوع همکار داریم . تمام وقت و پاره وقت. تا دوازده شب مغازه باز است. اگر بعد از آن کسی سرویس خواست ، می تواند زنگ بزند به منزل.

راستی شما تمام وقت می خواهید یا پاره وقت.

- پاره وقت

مشخصات بازنشستِ پیر را نوشت و گفت: اگر دوست دارید می توانید از همین امشب کار را شروع کنید.

پیرمرد حسابی خوش حال شد.سریع آمد خانه. ماشین را برداشت و رفت تا از این به بعد به جای قلم ، فرمان را بچرخاند .

هنوز بازنشست خسته از پیکانِ قراضه پیاده نشده بود که صاحب آژانس گفت ؛ بشتاب که مشتری از غیب رسید!

یک کیسه آرد را باید از فلان محله به فلان کوچه برسانی.

- باشد ، چشم.

کوچه های پیچ در پیچ شهر را پشت سر نهاد تا به مقصد رسید. کوبه ی در را به صدا در آورد.

زنی در را باز کرد.

بدون این که به پیرمرد اجازه ی سلام و سخن بدهد گفت:

پسرم نمی تواند گونی را بلند کند. دستی بالا بزن و گوشه ی کیسه را بگیر.

پیرمرد با آن که شب ها از درد پشت به زور خواب می رفت و زانوهایش به سختی خم و راست می شد چاره ای جز کمک ندید.

پسر نوجوانِ صاحب خانه یک گوشه ی گونی را گرفت و پیرمرد سمتِ دیگر  را.

نفسِ پیرمرد مثل فیوز برق قطع و وصل می شد تا به جعبه ی عقب رسیدند.

گونی را به زور در ماشین انداختند. پیرمرد داشت آردها را از سر و رو می تکاند که پسر نوجوان گفت؛

آغا ؛ مگه بازنشست شدی؟

پیرمرد زُل زد به چهره ی نوجوان.

در میان خاطرات درهم و برهم ذهنش گشت و او را یافت. پسرک ،دانش آموزِ تنبلِ چند سال پیشش بود که هر روز کلاس و مدرسه را به هم می ریخت...

پیرمرد دست پاچه و آشفته خداحافظی کرد.خود را پشت فرمان انداخت و گاز را گرفت.

صدای پسرک هنوز در باد می پیچید که؛

- آقا تشریف بیاورید در منزل ؛ چایی، آبی و ...


نظرات کاربران
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

کد امنيتي: [تغيير کد]

تازه ترین اخبار

پربیننده ترین